به قلم دکتر نوشیروان کیهانی زاده. روزنامه نگار از سپتامبر 1956 (شهریور 1335)

ترجمه به هر زبان با بکارگیری گوگل ترنسلیت

شرح روزنامه نگار شدن نوشیروان کیهانی زاده در سال 1335 و چند تجربه او از خبرنگاری در میز اخبار اقتصادی روزنامه اطلاعات که در یک مورد نزدیک بود جان خود را از دست بدهد و دو خاطره از نخستین و دومین روز انتقال او به میز اخبار حوادث تحریریه روزنامه اطلاعات؛ ماجرای عکس یک قاتل و مسئله سازشدن افزودن عنوان «خُله» بر نام مقتول در تیتر خبر

نوشیروان کیهانی زاده در 20 سالگی و چند روز پس از آغاز بکار خبرنگاری در تحریریه روزنامه اطلاعات در شهریور 1335

کار روزنامه نگاری را در پی گذراندن نخستین دوره آموزش روزنامه نگاری ایران و از نخستین روز شهریور 1335 (22 آگوست 1956) از میز اقتصادی روزنامه اطلاعات آغاز کردم. تعیین میز با سردبیر و با توجه به خالی بودن جا (اصطلاحا حوزه خبری = ژورنالیست بیت) بود، البته نظر دبیر میز، خواست خبرنگار، تجربه، معلومات عمومی و تخصّص علمی را در نظر می گرفتند. این دوره آموزش روزنامه نگاری به همّت موسسه مطبوعاتی اطلاعات برگزار شده بود. در امتحان ورودی آن صدها تنها شرکت کردند که تنها 13 نفر پذیرفته شدند. آزمایش بر پایه استعداد و علاقه به روزنامه نگاری و نیز معلومات عمومی بود. یکی از قبولشدگان، من (نگارنده) بودم. دانشجویان در ساعات صبح در اطاق خبر روزنامه کار آموزی می کردند و در ساعات بعد از ظهر در کلاس درس حضور می یافتند. استادان (مدرّسان) از آمریکا، بلژیک و فرانسه دعوت شده بودند و نیز چند استاد ایرانی.

یکی از استادان دعوت شده از آمریکا برای تدریس در آن دوره، «پروفسور ویلسون رئیس گروه آموزش روزنامه نگاری دانشگاه یوتا» بود. وی در یکی از جلسات درس گفته بود که رونویسی و تنظیم اطلاعیه های روابط عمومی هر سازمان، خلاصه و یا اِدیت کردن نطق های رسمی و مصاحبه های عمومی، کار نویسندهِ نشسته اطاق خبر و یا دبیر میز است و نه خبرنگار و هر تحصیلکرده رشته های دیگر می تواند این کار را بکند، کار خبرنگار؛ رفتن و یافتن یک رویداد، یک اقدام، یک تصمیم، یک تحول و یک حادثه با جزئیات کامل (جمع آوری شش عنصر خبر) است. یافتن و تشریح یک نظریه تازه و همچنین اظهارنظر درباره یک تصمیم و اقدام و حادثه نیز کار خبرنگار است و بنابراین کار خبرنگار نشستن پشت میز و تلفن کردن و تنظیم اطلاعیه های واصله نیست و تلاش او، اصطلاحا؛ میدانی (از این گوشه به آن گوشه رفتن) باید باشد و ....

این اظهارات پروفسور ویلسون در گوش من بود و خرسند شدم که مرا به میز اقتصادی (بیزنس دِسک) فرستاده بودند زیرا که دبیر آن مهدی بهره مند نه تنها دکتر در اقتصاد بود بلکه بیش از ده سال پیشینه خبرنگاری و عمدتا در روزنامه کیهان داشت. به علاوه، آدمی بخیل نبود و حاضر بود کمک کند و تلفن های خصوصی منابع غیر دولتی خبر و آگاهان از مسائل را که قبلا به دست آورده بود در اختیار بگذارد و راهنمایی کند. قدی کوتاه داشت و بر زبان انگلیسی کاملا مسلط. [بهره مند که مدتی هم سردبیر روزنامه اطلاعات شد، از بنیادگذاران روزنامه آیندگان بود].

بهره مند پس از دو سه هفته استعدادیابی و پی بردن به روحیه، روانشناسی، عقاید و منِش من، پوشش اخبار بازار و شرکت ها و امور کشاورزی ـ از هر نوع را به من سپرد. این انتصاب، بر شادی من افزود زیراکه (جز حوزه وزارت کشاورزی) باید می رفتم و کنکاش می کردم و خبر به دست می آوردم. برای مثال: برای کسب خبر قیمت پشم که در اصطلاح بازار، می گفتند «مظنّه» به تاجران مربوط مراجعه و یا تلفن می کردم و با جمع بندی اطلاعات بدست آمده و مطالعه سابقه تجارت پشم در آرشیو روزنامه [در آن زمان از کامپیوتر، اینترنت و آنلاین که کار را آسان، ولی بعضا نادقیق کرده است اثری نبود] خبر مربوط را می نوشتم و به دبیر میز می دادم که پس از ادیت و تیتر نویسی آن و سبک و سنگین کردنش و اینکه آیا ارزش چاپ شدن (مخاطب) دارد به میز سردبیری برای ارسال به حروفچینی (در آن زمان سُربی) می فرستاد. در مورد شرکت ها، فهرست تغییرات و تاسیس شرکت های تازه را هر روز آخر وقت از سازمان ثبت شرکت ها که مدیر آن؛ روزنامه نگار قدیمی ـ مهدی نراقی بود می گرفتم و به یکایک مسئولان آن شرکت ها تلفن می کردم و چرا و چگونه ها و ... را جویا می شدم با رقیبان بالقوه شرکت و آگاهان دیگر تماس می گرفتم و  پس از بدست آوردن هر شش عنصر، خبر آن را می نوشتم. [در آن زمان، تهران بمانند همه شهرها در جهان دارای دفتر تلفن بود که امروزه فاقد آن است و کار تحقیق و یافتن افراد و موسسات دشوار]. در مزایده و مناقصه های دولتی و حرّاج های عمومی شخصا حاضر می شدم و اگر می دیدم که تقلّب در کار بوده آن را هم می نوشتم که این کار مرا دچار چند درد سر ساخت.

پس از مدتی متوجه شدم که در کسب اخبار اقلام کالا در بازار (از لحاظ عرضه و تقاضا) سرم کلاه می گذارند مثلا اگر زمینه (عرضه) پشم در بازار کم است به من که عمدتا تلفنی تماس می گرفتم می گفتند «فراوان» است و روی دستشان مانده تا برپایه فرمول عرضه و تقاضا که قیمت را تعیین می کند، برای خرید از شهرستان و روستا (گلّه دار) برایشان گران نباشد. وقوف بر این واقعیت، مرا دچار انفعال نکرد بلکه کارم را دشوار و وقتگیر ساخت زیراکه مراجعات به محل و تماس با خرده پاها و خرده فروش ها را افزایش داده بودم. این مراجعات حضوری و تحقیقات بیشتر برایم درد سر آفرین شد و ازجمله یک بار بر سرکشف گران شدن نمک طعام نزدیک بود جان خودرا از دست بدهم. قضیه از این قرار بود: یک روز دكتر مهدي بهره مند دبير وقت ميز اقتصادي روزنامه اطلاعات به من [کیهانی زاده] كه یکی از خبرنگاران آن میز بود گفت كه خبري در شهر پيچيده است كه بهاي نمك طعام دفعتا 10 برابر شده است، برو تحقيق کن و جريان را بنويس، درج کنیم تا بگوش دولت برسد، شايد که مسئله حل شود.
   با پذيرفتن خطر، همانند يك كارآگاه پلیس دست به تحقيق زدم و به اين نتيجه رسيدم كه يك تاجرِ نمك كه در عين حال صاحب و یا اجاره دار يك معدن نمک هم بود از ساير معدنداران خواسته بود كه درآمد خودرا طبق آخرين صورتِ دفتر فروش، از او بگيرند و معادن را تعطيل كنند و چون با اين عمل، زمينه نمك در بازار تقريبا به صفر رسيده بود و معدن او تنها معدني بود كه به كار ادامه مي داد، لذا بهاي نمك را تا حدّي که مي خواست بالا بُرده بود و صداي دولتی ها هم در نيامده بود.
 نتیجه تحقیق خودرا به صورت یک خبر اینوستیگیتیو تنظیم کردم و به دبیر میز دادم که در صفحه اخبار اقتصادی روزنامه اطلاعات به چاپ رسيد. 
    تاجر مورد بحث كه دفتر مركزي اش در خيابان فردوسي، اول كوچه روزنامه كيهان و مقابل شعبه مرکزی وقت بانک صادرات بود به نگارنده تلفن كرد كه براي دريافت اطلاعات بيشتر (اصطلاحا؛ توضيحات) در اين باره، به دفتر او كه در طبقه دوم ساختمان وقت واقع بود بروم.
   در آنجا به جاي دریافت اطلاع بيشتر، با مردي سبيلو كه چاقويي در دست داشت و با لحنی خشن تهديد مي كرد رو به رو شدم. در آن اطاق، مرد ديگري هم بود. براي نجات جان از نيش چاقو، از يك لحظه غفلت فردِ چاقوبدست استفاده كردم و خودرا از بالكن دفتر به پياده رو خيابان فردوسي (مقابل بانك صادرات كه كمي پايين تر از بانك مسكن قرار گرفته بود و در آن زمان ساختمان بانك مسكن به اُپراي تهران شهرت داشت) افكندم كه بر يك چرخ طوّافي (سبزی فروش دوره گرد) فرود آمدم و پايم آسيب ديد و براي اين كه ميوه فروش از اعتراض دست بردارد و امكان فرار داشته باشم يك 20 توماني كه در آن زمان بزرگترين اسكناس ايران و ارزشمند بود به وي دادم و لنگان ـ لنگان و در حالي كه از ناحيه پا خونريزي داشتم خود را با تاکسی به بيمارستان سينا كه از محل حادثه فاصله اي چندان نداشت رسانيدم و براي اينكه بيمارستان ـ طبق معمول آن زمان ـ جريان را تلفني به پليس اطلاع ندهد و پرونده قضايي تشكيل نشود گفتم كه از پلكان منتهي به پشت بام خانه سقوط كرده ام! (و عملي جرمانه صورت نگرفته است). مي دانستم كه اگر پرونده قضايي تشكيل شود، بازنده خواهم بود، زيرا كسي را نداشتم كه از من دفاع كند. مؤسسه مطبوعاتي اطلاعات كه از ورود به هرگونه جنجال اجتناب مي كرد اگر از جزئیات آگاه می شد احتمالا مرا بركنار مي ساخت و مي دانيم كه روزنامه نگاري يك عشق است و نمي شود آن را بدون تحمّل آسيب رواني تَرك كرد. در آن زمان تعداد روزنامه هاي تهران اندك بود و ناشران دو روزنامه بزرگتر (کیهان و اطلاعات) باهم قرار گذارده بودند كه اگر خبرنگاري از يك روزنامه اخراج شود؛ روزنامه ديگر او را تا سه سال نپذيرد، و اگر کناره گیری کند، پس از گذشت يك سال.

این وضعیت مرا به اندیشه تَرک میز اخبار اقتصادی فرو بُرد که رویداد دیگری تصمیم مرا قطعی کرد و این رویداد از این قرار بود:

در امُرداد 1336 (1957 میلادی) سه برادر کاشانچی ها که نمایندگی فروش اتومبیل ایتالیایی فیات را در ایران در دست داشتند [و در کنار جایگاه فروش بنزین دروازه دولت، در خیابان سعدی شمالی و کمی بالاتر از بیمارستان امیراعلم و پایین تر از خیابان شاهرضا ـ انقلاب ـ نمایشگاه داشتند که اینک تمامی این مجموعه ایستگاه مترو دروازه دولت شده است، ولی تابلو کوچه فیات به حال خود باقی مانده است] مرا به دفتر خود خواستند و حسن و علی کاشانچی برایم توضیح دادند که با ایتالیا توافق شده و بزودی در «تهران نو» کارخانه مونتاژ فیات 110 تاسیس می کنند که محصول آن نخستین اتومبیل مونتاژ ایران خواهد بود و علامت «فیات 110 ساخت ایران» بر آن نصب خواهد شد. این دو برادر در عین حال مرا به نمایشگاه خود که در جوار دفترکارشان بود بردند و یک اتومبیل بسیار کوچک را که تا آن روز ندیده بودم به من نشان دادند و گفتند که «فیات ـ 500» است، تازه وارد کرده ایم و هر دستگاه را ده هزار و پانصد تومان (پول وقت) می فروشیم ـ یک سوم نقد، بقیه به اقساط 36 ماهه.

من  قضیه تأسیس نخستین کارخانه مونتاژ اتومبیل ایران را که خبر اول روزنامه شد نوشتم و نیز ماجرای فروش «فیات 500» را ـ جداگانه ـ که در صفحه اخبار اقتصادی جاپ شد.

پس از انتشار خبر فیات 500، مدیر نمایندگی کارخانه فورد آمریکا در تهران (ل. ح.) که در خیابان فردوسی جنوبی نمایشگاه داشت و مرا هم می شناخت به دلیل داشتن رقابت تجاری با کاشانچی ها، به حالت اعتراض به روزنامه اطلاعات آمد و با سناتور عباس مسعودی ناشر وقت روزنامه و دهها سال یک خبرنگار، ملاقات و مرا متهم کرده و گفته که چرخهای کوچک فیات 500 تاب تحمل چاله های خیابانهای تهران و جاده های ایران را ندارد و روزنامه نباید مبلّغ جنس نامناسب باشد که مسعودی به او گفته بود: من به ندرت قسم می خورم، ولی برای ردّ این اتهام حاضرم سوگند یاد کنم. این آدم (من ـ کیهانی زاده) ضد هرگونه مادیگری است. نماینده فورد گفته بود: خوب، باید ساده باشد و فریب خور و افزوده بود که کرمانی ها اصولا مردمی ساده و بی شیله ـ پیله هستند و نمایندگی فیات با حرف هایش شاید او را تحت تاثیر قرارداده و فریب خورده باشد که چنین خبری را نوشته که تبلیغ است، در آمریکا چنین خبرهایی را به صورت رپورتاژ آگهی منتشر می کنند.

سناتور مسعودی این قضیه را به همان صورتی که اتفاق افتاده بود و در بالا آمد در نخستین جلسه هفتگی نویسندگان موسسه اطلاعات مطرح کرد و هدف او دادن اندرز بود و اینکه خبرنگار نباید سادگی کند و تحت تاثیر قرارگیرد.

پس از پایان حرف های مسعودی، اجازه سخن گفتن خواستم و آنچه را که در طول یک سال خبرنگاری تجربه کرده بودم از دروغگویی منابع خبری و استفاده ابزاری از خبرنگار و ... برشمردم و با تاکید خواستم که به میز حوادث شهری که در شرف ایجاد بود و قرار بود که احمد سروش (داستان نگار متوفی) دبیر آن میز شود منتقل شوم که بیش از آن، واسطه انتقال دروغ و فریب به مردم (مخاطبان) قرار نگیرم. در آن زمان 20 ساله بودم. در آن جلسه گفتم که جای من در میز حوادث شهری است زیراکه در آنجا، روزنامه نگار با مردم معمولی سر و کار دارد که منافعی را دنبال نمی کنند تا دروغ بگویند و کلک بزنند و در کتاب شرح حال نویسندگان خوانده ام که داستان نگاران برجسته مخصوصا نویسندگان داستانهای کوتاه، خبرنگاران حوادث شهری روزنامه ها بوده اند و مشاهدات عینی، دستمایه و زمینه کار (سوژه) برای آنان شده است.

تورج فرازمند (متوفی در لس آنجلس) سردبیر وقت روزنامه اطلاعات تا آغار بکار میز حوادث و یافتن حوزه خبری در آن میز برای من، مرا دستیار خود کرد (که دستیار سردبیر شدن با یک سال تجربه روزنامه نگاری، کاری بی سابقه بود). فرازمند و سروش هر روز به من یادآور می شدند که خودم باید یک حوزه خبری بیایم (کشف کنم) تا به میز حوادث منتقل شوم.

مسئله یافتن حوزه (ژورنالیست بیت ـ بی ای اِ تی) با مسموم غذایی شدنم در هفته آخر شهریور ماه آن سال حل شد. در بخش مسمومین بیمارستان که پُر از مسموم بود کسانی را هم دیدم که قصد خودکشی کرده بودند. شنیدن شرح احوال آنان این فکررا در من پدید آورد که هر مورد این مسمومیت ها ـ در صورت دنبال کردن ـ می تواند یک خبر خوب و خواندنی شود و نیز سوژه تحقیق برای جامعه شناسان و ....

روز بعد به فرازمند و سروش خبر دادم که «حوزه خبری» یافته ام و آن، بیمارستانهای حوادث تهران است. [بیمارستانهای سینا واقع درخیابان سپه، امدادی حکیم الملک واقع در خیابان مولوی شرقی و رازی واقع در میدان شاپور ویژه  مجروحین تصادفات رانندگی، گلوله و چاقو خوردگان، کتک خوردگان، زمین خوردگان و ...، بیمارستان امیراعلم ویژه مجروحین سوختگی واقع در دروازه دولت و بیمارستان لقمان الدوله  ویژه درمان مسمومین]. سردبیر روزنامه و دبیر میز تازه تأسیس حوادث شهری پیشنهادم را پذیرفتند و پس از تصویب «راهکار» که خودم تنظیم کردم به میز حوادث منتقل شدم. طرز کار از این قرار بود که بامدادان به آن پنج بیمارستان بروم و با مرور دفاتر اسامی بیماران تازه وارد و اطلاع از علت ورود و کسب نشانی و نیز کلانتری مربوط (پلیس) و یا پاسگاه ژاندارمری (که در دفتر درج می شد)، پس از انجام تلفن های لازم ـ بمانند یک کارآگاه ـ در محل به تحقیق بپردازم و محصول کار را برنگارم.

اما در نخستین روز ورود به میز حوادث و پیش از اجرای طرح خود، به دبیر میز تلفن شد که یک قاتل را می خواهند با اتومبیل پلیس به دادسرا منتقل کنند. در آن لحظه جز من، سر میز حوادث کسی دیگر نبود و همه دنبال تهیه خبر رفته بودند، میز عکس (فتو ژورنالیست های روزنامه) هم که دبیر آن الف. ک. (یک فعال سیاسی و به قرار اطلاع، متوفی در پاریس) خالی از عکاس بود. دبیر میز عکس یک دوربین قدیمی آلمانی روله فلکس (ویژه فیلم های نواری بزرگ) به من داد تا سراغ قاتل بروم. اطلاع من از فن عکاسی همان قدر بود که در کلاس روزنامه نگاری تدریس کرده بودند و نَه تجربه عملی. وقتی من به محل انتقال قاتل رسیدم که اورا با دستبند از اتومبیل پلیس خارج می کردند. تنها چند ثانیه وقت داشتم و چون مهارت عکس گرفتن و آن هم با آن دوربین پیچیده سنگین حرفه ای نداشتم، عکسی را که گرفته بودم از پیشانی (رستنگاه موی سر) به پایین بود. بدون اینکه از من بپرسند که آیا سر متهم به قتل دارای مو بود و یا طاس، در تاریکخانه روزنامه اطلاعات، یک کله پُر موی بر عکس قاتل مونتاژ کردند که یک ساعت پس از توزیع روزنامه (ساعت 3 بعد از ظهر) روزنامه فروش ها به سردبیر تلفن کردند که عکس کیهان از قاتل، او را طاس نشان می دهد و مردم با مشاهده تفاوت عکس تعجب می کنند و ... که سردبیر با عجله صفحه روزنامه را عوض کرد و روزنامه را با صفحه بدون عکس به توزیع داد و گفت که روزنامه های با عکس نادرست را جمع آوری کنند و این کار برای موسسه اطلاعات دهها هزار تومان (به پول سال 1336) هزینه برداشته بود، ولی من بی تقصیر شناخته شدم.

روز بعد، عنایت الله گلستانه خبرنگار حوزه پلیس (و در عین حال قدیمی ترین حادثه نگار ایران که تا هشتاد و چند سالگی در سازمان رادیوتلویزیون دولتی سرگرم کار بود و اخیرا فوت شد) بیمار بود و به روزنامه نیامده بود. در آن روز خبر رسید که در حوالی شهرنو ـ محل کار زنان تَن فروش وقت مردی را کشته اند. قتل در محله بدنام شهرنو روی داده بود (محله دیوار کشیده شدهِ زنان تنفروش و معروف به قلعه شهرنو که در بهمن ماه 1357 انقلابیون آن را ویران کردند و تبدیل به پارک شده است ـ مجاور بیمارستان فارابی واقع در دروازه قزوین). سروش مرا مامور تهیه خبر کرد. رفتم و تحقیق کردم و نوشتم. در محل، مقتول معروف به «منصور خُله» بود و من مطلب را با همین نام نوشتم و سروش و یا معاون او حسین شمس ایلی (فراموش کردم کدام یک) منصور خُله را در تیتر آورده بودند که به محض انتشار روزنامه، دوستان و نوچه های منصور و دهها تن دیگر با چند وانت پُر از چوب و سنگ و چماق ساختمان موسسه اطلاعات را محاصره و خواستار تحویل دادن نویسنده کلمه «خُله» شدند تا او را تیکه پاره کنند و چون دیر آمده بودند و کسی در اطاق خبر نبود به ساختمان حمله بردند و تا رسیدن پلیس شیشه ها را شکستند و .... بازهم من مقصر تشخیص داده نشدم و به حادثه نویسی ادامه دادم. در آن زمان، موسسه اطلاعات دارای کمیسیون تحقیق و تشخیص بود و بدون رای این کمیسیون کسی مواخذه و اخراج نمی شد.

من 9 سال خبرنگار میز حوادث شهری روزنامه اطلاعات بودم و سپس به مدت سه سال دبیر این میز و پس از آن با ارتقاء، مسئول میزهای حوادث، فرهنگی و گزارش روز شدم و از سال 1349 معاون سردبیر روزنامه اطلاعات که بعدا میز اخبار بین الملل بر میزهای زیر نظر من اضافه شد و تا بهار 1359 در آن سمت بودم. همزمان در ساعات شب از دبیران اخبار بین الملل خبرگزاری پارس و بعدا رادیوتلویزیون ملی بودم. با تجربه از دوران خبرنگاری میز حوادث، در سال 1341 یک برنامه روزانه حوادث شهری برای رادیو ایران زیر عنوان «درگوشه و کنار شهر» ساختم که سه سال و چند ماه پخش می شد و نخستین برنامه تا آن زمان از این دست در تاریخ جهانی رادیوتلویزیون بشمار آورده شده است.