یک خاطره ژورنالیستیِ ناشر این مجله در جریان 68 سال کار روزنامه نگاری اش: مردی با سه زنِ عرب زبان، روس و اسپانیایی زبان ازدواج کرد تا این زبانها را فرا گیرد، ولی پس از ازدواج با یک دختر ایرانی دچار مسئله شد و ...
فروردین ماه 1350 (اپریل 1971) بود که خبرنگار قضایی روزنامه اطلاعات، از دادسرای تهران ماجرای جالب و کم سابقه ای را گزارش کرده بود. ماجرا به قدری جالب بود که پیش از اِدیت و ارسال مطلب به حروفچینی و صفحه بندی، رهسپار دادسرا شدم که تا ساختمان مؤسسه اطلاعات چند صد قدم بیش فاصله نداشت. هنوز عامل ماجرا آنجا بود. زنش از او شکایت کرده بود. شوهر 37 ساله و زنش 21 ساله بود. دو طرف به این شرط که نام آنان درج نشود حاضر به مصاحبه با من (نوشیروان کیهانی زاده) شدند.
زن گفت: 17 ساله بودم و در ساعات پس از دبیرستان، در یک آموزشگاهِ تدریس زبان انگلیسی هم تحصیل می کردم که این مرد (اشاره به شوهرش) یکی از معلمان نیمه وقت آنجا بود. پیش از نوروز آن سال، او نشانی خانه مرا گرفت تا کارت تبریک بفرستد، ولی با یک تماس قبلی از طریق شخص ثالث با پدرم، روز دوم فروردین به آنجا آمد و از من خواستگاری کرد. پدرم که چهار دختر دیگر داشت با درخواست او موافقت کرد. عقد ازدواج ما در تیرماه آن سال و پس از اینکه 18 ساله شدم بسته شد. از آن پس هرچه انتظار کشیدم، از حامله شدن و بچه خبری نشد. به پزشک مراجعه کردم، پس از معاینات مرسوم گفت که عیب از من نیست. از شوهرم خواستم که او نیز معاینه شود که امروز و فردا و وقت گذران کرد. در طول سه سال زن و شوهری اطلاع یافته بودم که قبلا زن داشته ولی گفته بود که زنش عقیم (نازا) بود. شوهرم ـ بالاخره حاضر نشد معاینه شود و من نسبت به او دچار سوء ظن شدم. قرار شد یکی از بستگان که در اداره پلیس کار می کرد درباره او تحقیق کند. وی چند هفته بعد خبر داد که شوهر من قبلا نه تنها یک زن بلکه با چند زن و جز یکی، بقیه خارجی ازدواج کرده بود و از دوران همان ازدواج اول آگاه شده بود که به علت مشکلات اسپِرمی عقیم است و بچه دار نمی شود. قضیه را به پدرم گفتم. پدرم به او اعتراض و تهدید به شکایت کرد که چرا قبلا مشکل را به رغم چند ازدواج نگفته بود و از من خواست که خانه شوهر را تَرک کنم. شوهرم که این را شنید مرا در اطاقی در خانه زندانی کرد که از پنجره فرار کردم و ضمن فرار، خُرده شیشه های پنجره که آن را شکسته بودم تا راه فرار باز شود مرا مجروح کردند، به علاوه پایین افتادن از پنجره. به خانه پدر رفتم و به اندرز پدرم از او به اتهام «توقیف غیر قانونی» شکایت کرده ام که او را به اینجا آورده اند و به آسانی از شکایت خود گذشت نمی کنم.
این زن اضافه کرد: برحسب اتفاق، در راهرو دادسرا با مردی رو به رو شدیم که از ماجراهای شوهرم آگاه است و خواستیم تا هرچه را که می داند به بازپرس بگوید که اینک در اطاق بازپرس است و شوهرم گفته است که خطا و جرمی مرتکب نشده و آماده اعتراف کردن است، خودتان از او بپرسید.
شوهر گفت: در گذشته جرمی مرتکب نشده ام که بترسم لب فرو بندم، هرچه را که کردم قانونی بود. زنم را هم در اطاق زندانی نکرده بودم بلکه از او خواسته بودم که در خانه بماند و در را به روی کسی باز نکند زیرا که نگران بودم پدرش بیاید و او را علیه من تحریک کند. موضوع شکسته شدن شیشه پنجره و افتادن از آن هم ساختگی و بخشی از برنامه توطئه و تحریک است.
از این مرد خواستم که از ازدواج های گذشته اش بگوید، گفت: 20 ساله بود که با یک خانم معلم 23 ساله ازدواج کرد. دو سال گذشت و از بچه دار شدن خبری نشد. هر دو به دکتر رفتیم. دکتر پس از آزمایش گفت که شمار اسپِرم های من نه تنها کم هستند بلکه فاقد سر، و تا پیشرفت بعدی علم پزشگی، امکان بچه دار شدن ندارم. زنم که با این واقعیت رو به رو شد گفت که نمی تواند در انتظار پیشرفت های پزشکی بماند که نامحتمل است و تقاضای طلاق کرد، پذیرفتم و از هم جدا شدیم. چندی بعد با یک بانوی عراقی ـ ایرانیِ مطلّقه آشنا شدم و ازدواج کردیم. در طول نزدیک به چهار سال زندگی مشترک، به طور کامل زبان عربی را یاد گرفتم. طلاق ما به این دلیل بود که او می خواست به عراق بازگردد و نزد فرزندانش از شوهر قبلی باشد. یاد گرفتن زبان عربی، این اندیشه را در من پدید آورد که به همین ترتیب چند زبان دیگر را فراگیرم. در این میان پدرم فوت شد و پولی قابل ملاحظه به دست آوردم. در اجرای نقشه ام با یک بانوی ارمنی تبعه روسیه که در بیمارستان صلیب سرخ شوروی در تهران کار می کرد و فارسی و تُرکی هم می دانست آشنا شدم و ازدواج کردم. این زن می خواست که از طریق ازدواج، تبعه ایران شود و در اینجا بماند. این ازدواج حدودا سه ساله هم کمک کرد که من زبان روسی فراگیرم و با تُرکی و ارمنی هم آشنا شوم. پس از این طلاق، من به لندن و نیویورک رفتم و جمعا یک سال در آنجا بودم و زبان انگلیسی خودرا تکمیل کردم. در راه بازگشت، توقفی 5 هفته ای در آلمان کردم و در اینجا با یک بانوی آرژانتینی آشنا شدم که 9 سال از من بزرگتر بود با یک پای لَنگ. با هم به ایران آمدیم و ازدواج کردیم. این ازدواج هم نزدیک به 4 سال طول کشید. این زن به وطن بازگشت تا از بستگان دیدار کند که در آنجا به ذات الریه مبتلا شد و درگذشت. من با تسلط بر زبانهای عربی، انگلیسی، روسی و اسپانیایی تصمیم به ازدواج دیگر نداشتم که به عشق این شاگرد خود دچار شدم، به خواستگاری او رفتم و ازدواج کردیم و کسی هم از من نپرسید که آیا توان بچه دار شدن را دارم و یا نه. حالا هم حاضرم تا پایان حیات با این زنم زندگی کنم. من مترجم چند تجارتخانه هستم با درآمدی خوب، تدریس هم می کنم و در خبرها خوانده ام که سرانجام مسئله عقیم بودن افرادی چون من حل خواهد شد و علم پزشکی پیشرفت خواهد کرد. در میان این چند ازدواج، من این زن خودرا عاشقانه دوست دارم و حاضر به طلاق گفتن او نیستم و مقاومت خواهم کرد. از رفتن به زندان هم ترس ندارم و یک بار دیگر می گویم که زنم را در اطاق زندانی نکرده بودم. همه اینها توطئه و ساختگی است.
به قرار اطلاع، این زن و شوهر در دادسرا با هم سازش کردند با این شرط که شوهر در یک مهلت 5 ساله تلاش به درمان خود کند و در صورت ناموفق بودنِ تلاش او، راضی به طلاق شود. [از سرانجام ازدواج این زن و شوهر اطلاعی در دست نیست، ولی علم پزشگی پیشرفت کرد و در سال 1356 وارد کردنِ اسپرمِ بدون سر در آزمایشگاه به تخمک عملی شد و بعدا از این طریق هزاران نوزادِ اصطلاحا «لوله آزمایشی» بدنیا آمده اند. نخستینِ آنان Louise Joy Brown است که 25 جولای 1978 ـ هفته اول مرداد 1357 بدنیا آمد، در 26 سالگی شوهر کرد و اینک (سال 1403) 46 ساله و دارای دو فرزند است.].